طلوع صبح
گویند غروب آفتاب دلکش است وقتی که درمیان ابرها رو به غروب میرود,گویند غروب آفتاب درساحل ابحارمنظره زیبا دارد.تصویرنگاران غروب آفتاب را به تصویرمیکشند.به راستی وقتی که آفتاب غروب میکند ازساحل چه زیبا دید میدهد,گوی آفتاب درمیان آب داخل میشود,وبا اشعه هایش چه نوری پرتاب میکند,آهسته آهسته معدوم میشود و جا را به تاریکی ها وامیگذارد ولی تا آخرین لحظه اشعه هایش را نثارمیکند و دیگرچرخ زمان نمیگذاردش وغروب میشود.این نمای زیبا و دلنشین را همه دوست دارند مانند دیگرزیبائی ها چون بهار, آبشار...
ولی طلوع آفتاب به مراتب زیبا ,راحت بخش,روح افزاست.همدم با روشنی,همراه با نسیم است.قطرهای شبنم را دارد که اشک درختان وسبزها است که شب تا سحراشک ریخته اند. روزی این همه فکر را میکردم ایامی به یادم آمد که چسان به انتظار طلوع آفتاب مینشستم ,میدیدم که در آن سوی خانه ما,از بلندی های کوها اشعه های نور به سوی پائین میآید و تاریکی ها فرار میکنند وجای خویش را به نور ترک میکنند.
این همه مرا بدان واداشت تا قلمی بر کاغذ زنم و صفحی را سیاه کنم.ویادی از دیار خویش کنم که دوسال است که از آن دورم
ای وطن به امید دیدار صبح نازنین ات ,به امید اینکه صبح دور از خشونت وپر از میمنت داشته باشید.
مسعود!
قامتش چون کوهسارش استوار
قلب او چون رودبارش بیقرار
چشمهای مهربانش غرق نور
حرفهایش سبز ـ سبز و پر غرور
قامتش یعنی خدا مرد آفرید
چهرهاش یعنی خدا درد آفرید
حرفهایش چون زلال آفتاب
غرق پاکی و صداقت مثل آب
چهرهاش معصوم غرق مهر و نور
چهرهاش پر درد، اما پر غرور
در دل عشق خدا عشق وطن
در سرش سودای مردم تو و من
پنجشیر ای کوه ایمان و نبرد
پنجشیر ای زادگاه هرچه مرد
ای تمام قلههایت افتخار
چشمهسارانت پر از عز و وقار
روزگاری که بهاران رفته بود
جز سیاهی و خزان چیزی نبود
روزگار خون و آتش بیکسی
روزگار خودسری و سرکشی
روزگار حکمفرمایان کور
روزگار قتل عام نسل نور
سالهای خشک و تاریک و سیاه
سالهای ملتی بی سرپناه
در فضایی که سراسر دود بود
چشم امید همه مسعود بود
پنجشیر ای زادگاه هرچه مرد
پنجشیر ای کوه ایمان و نیرد
سالها امید میدادی به ما
وعده خورشید میدادی به ما
پنجشیر امید ما، مرد تو بود
بهترین خورشید ما، مرد تو بود
پس چرا بیآفتابی پنجشیر
با توام گویا که خوابی پنجشیر
پنجشیر ای قلب خونینت کباب
کو؟ کجا شد از ستیغت آفتاب؟
پس کجا شد دره جنگل کوهسار
آن قدمهای متین و استوار؟
چهرهاش یعنی خدا درد آفرید
قامتش یعنی خدا مرد آفرید
قامتش در خون شناور گشت و رفت
آن گل صد برگ پرپر گشت و رفت
رفت اما جاده باقی مانده است
بیرقش استاده باقی مانده است
رفت اما رهروان نسل شیر
دشمنش را کرد خار و سر به زیر
رفت اما مردمان این وطن
آسمان و خاک و طفل و مرد و زن
بیرق سبز جهاد پاک را
بیرق آزدای این خاک را
تا ستیغ کوه بابا بردهاند
تا در خورشید بالا بردهاند
از "دکتور جمال عبدالناصر آخوندزاده" برگرفته شده ازسایت پیام مجاهد
به همه کاربران بلاگفا!
