تبليغاتX
صبحدم

            طلوع صبح

گویند غروب آفتاب دلکش است وقتی که درمیان ابرها رو به غروب میرود,گویند غروب آفتاب درساحل ابحارمنظره زیبا دارد.تصویرنگاران غروب آفتاب را به تصویرمیکشند.به راستی وقتی که آفتاب غروب میکند ازساحل چه زیبا دید میدهد,گوی آفتاب درمیان آب داخل میشود,وبا اشعه هایش چه نوری پرتاب میکند,آهسته آهسته معدوم میشود و جا را به تاریکی ها وامیگذارد ولی تا آخرین لحظه اشعه هایش را نثارمیکند و دیگرچرخ زمان نمیگذاردش وغروب میشود.این نمای زیبا و دلنشین را همه دوست دارند مانند دیگرزیبائی ها چون بهار, آبشار...

ولی طلوع آفتاب به مراتب زیبا ,راحت بخش,روح افزاست.همدم با روشنی,همراه با نسیم است.قطرهای شبنم  را دارد که اشک درختان وسبزها است که شب تا سحراشک ریخته اند. روزی این همه فکر را میکردم ایامی به یادم آمد که چسان به انتظار طلوع آفتاب مینشستم ,میدیدم که در آن سوی خانه ما,از بلندی های کوها اشعه های نور به سوی پائین میآید و تاریکی ها فرار میکنند وجای خویش را به نور ترک میکنند.

این همه مرا بدان واداشت تا قلمی بر کاغذ زنم و صفحی را سیاه کنم.ویادی از دیار خویش کنم که دوسال است که از آن دورم

 

ای وطن به امید دیدار صبح نازنین ات ,به امید اینکه صبح دور از خشونت وپر از میمنت داشته باشید.

نوشته شده توسط پذیر در ساعت 8 بعد از ظهر | لینک  | 

مسعود!

 

قامتش چون کوهسارش استوار

قلب او چون رودبارش بی‏قرار

چشم‏های مهربانش غرق نور

حرف‏هایش سبز ـ سبز و پر غرور

قامتش یعنی خدا مرد آفرید

چهره‏اش یعنی خدا درد آفرید

حرف‏هایش چون زلال آفتاب

غرق پاکی و صداقت مثل آب

چهره‏اش معصوم غرق مهر و نور

چهره‏اش پر درد، اما پر غرور

در دل عشق خدا عشق وطن

در سرش سودای مردم تو و من

پنجشیر ای کوه ایمان و نبرد

پنجشیر ای زادگاه هرچه مرد

ای تمام قله‏هایت افتخار

چشمه‏سارانت پر از عز و وقار

روزگاری که بهاران رفته بود

جز سیاهی و خزان چیزی نبود

روزگار خون و آتش بی‏کسی

روزگار خودسری و سرکشی

روزگار حکم‏فرمایان کور

روزگار قتل عام نسل نور

سال‏های خشک و تاریک و سیاه

سال‏های ملتی بی سرپناه

در فضایی که سراسر دود بود

چشم امید همه مسعود بود

پنجشیر ای زادگاه هرچه مرد

پنجشیر ای کوه ایمان و نیرد

سال‏ها امید می‏دادی به ما

وعده خورشید می‏دادی به ما

پنجشیر امید ما، مرد تو بود

بهترین خورشید ما، مرد تو بود

پس چرا بی‏آفتابی پنجشیر

با توام گویا که خوابی پنجشیر

پنجشیر ای قلب خونینت کباب

کو؟ کجا شد از ستیغت آفتاب؟

پس کجا شد دره جنگل کوهسار

آن قدم‏های متین و استوار؟

چهره‏اش یعنی خدا درد آفرید

قامتش یعنی خدا مرد آفرید

قامتش در خون شناور گشت و رفت

آن گل صد برگ پرپر گشت و رفت

رفت اما جاده باقی مانده است

بیرقش استاده باقی مانده است

رفت اما رهروان نسل شیر

دشمنش را کرد خار و سر به زیر

رفت اما مردمان این وطن

آسمان و خاک و طفل و مرد و زن

بیرق سبز جهاد پاک را

بیرق آزدای این خاک را

تا ستیغ کوه بابا برده‏اند

تا در خورشید بالا برده‏اند


از "دکتور جمال عبدالناصر آخوندزاده" برگرفته شده ازسایت پیام مجاهد

نوشته شده توسط پذیر در ساعت 9 بعد از ظهر | لینک  | 

  سلام
  به همه کاربران بلاگفا!


نوشته شده توسط پذیر در ساعت 10 بعد از ظهر | لینک  |